سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
486
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
او هميان را به طرف من انداخت و گفت : بگير ! گفتم : بر تو بسيار سخت بود كه يك دينار آن را به من بدهى اكنون همه را مىدهى ؟ گفت : بدان كه آن زر نزد من امانت بود از خراسان با خود آورده بودم ، صاحبش سفارش كرده بود به يك سيد مستحقّى از فرزندان حسين ( ع ) بدهم و تو همانى ! اين بود كه آن هميان را گرفتم و ثروتمند شدم . ( 1 ) حكايتى ديگر جدّم ابو الفرج به نقل از أبو بكر بن حبيب عمرى و او از على بن ابى صادق از قول ابن باكويه از ابو الحسن حنظلى به نقل از عثمان بن على حيرى از ابو الحسن دربندى نقل كرده ، مىگويد : ابراهيم بن سعد علوى را ديدم كه عبايى بر تن داشت ، آن را روى دريا پهن كرد و ايستاد و بر روى آن نماز خواند . ( 2 ) جدّم در كتاب « صفة الصّفوه » نقل كرده است كه همين ابو اسحاق ابراهيم بن سعد علوى از بغداد به شام منتقل شد و در آنجا اقامت كرد . ( 3 ) ابو نعيم در كتاب « حليه » داستانى را نوشته و جدّم نيز در كتاب « الصّفوه » آن را از ابو حارث اولاسى نقل كرده ، مىگويد : از قلعهء اولاس به قصد دريا بيرون شدم ، يكى از دوستانم به من گفت : نرو ، براى تو غذايى از تخم مرغ و آرد و روغن درست كردهام ، بخور و بعد برو ! سپس غذا را آورد و خوردم و آنگاه به ساحل دريا آمدم ناگاه ابراهيم بن سعد علوى را ديدم كه بر روى آب ايستاده نماز مىخواند با خود گفتم بىترديد او مىخواهد بگويد با من بر روى آب بيا و اگر اين سخن را بگويد با او خواهم رفت ، مىگويد : هنوز خاطرم آرام نگرفته بود كه سلام داد سپس گفت : يا ابا الحارث بفرما ببين من با خاطر جمع راه مىروم ، گفتم : بسم اللّه ! او بر روى آب روان شد و من هم روان شدم ناگاه پايم فرو رفت ، نگاهى به من كرد و گفت : يا ابا الحارث آن غذا ، پاى تو را گرفت ! ( 4 ) از ابو الحارث نقل شده ، مىگويد : من او را در حالى ديدم كه روى آب نماز مىخواند و كوتاه خواند و سلام داد و لبهايش را حركت داد و ناگهان ماهيان زيادى گردش صف كشيدند ، با خود گفتم ، ماهيگيران كجايند ، ماهيان پراكنده شدند ابراهيم رو به من كرد و گفت : ابو حارث تو در اين كار مطلوب نيستى ( يعنى برگرد ) ولى بشتاب به سوى اين شنها و